تبليغاتX
پروانه ای در باد

پروانه ای در باد

 

ممنون که بهم سرزدین

بیش از ماه میشه که به وبلاگ سر نزدم .

بالاخره امروز امتحانا تموم شدن اولا نمره هام عالی بودن ولی امروز

سر امتحان عملی که استاد نمره امتحان نظری رو گفتن از خجالت داشتم آب میشدم

خود استاد هم فهمیدن و گفتن روحیه ات خراب شد ؟! مگه این هم پرسیدن داشت ؟! ولی باز

جای شکر باقیه که تو آخرین روز اینو فهمیدم وگرنه روحیه مو می باختم . ولی یه مشکلی

 هست بعد دو ماه دوری از خونه با این روحیه میرم خونه . بیچاره مامان و بابا!!!!

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت10:15توسط بتول | |

كاش از آمدن كوفه حذر مي كردي
كاش از آمدن كوفه حذر مي كردي
از پي دفع خطر ترك سفر مي كردي

زير شمشيرم و از پرده دل مي گويم
كاش آهنگ سفر جاي دگر مي كردي

چاك مي كرد به تن پيرهن صبر ايوب
گر از اين شهر پر از فتنه گذر ميكردي

آب در دست من آغشته به خون مي گردد
كاش مي ديدي و احساس خطر مي كردي

روز پيش نظرت تيره تر از شب مي شد
گر بر احوال من خسته نظر مي كردي

پاره پاره بدنم گر ز ستم مي ديدي
جاري از ديده خود خون جگر مي كردي

قبل از آني كه شود كشته جوانت اي كاش
ديده را محو تماشاي پسر مي كردي

كاش از واقعه حرمله و تير و گلو
مادر غمزده اش را تو خبر مي كردي

ذكر روز و شب ((ژوليده)) بود بهر تو اين
كاش از آمدن كوفه حذر ميكردي

سنگ‎باران
دوست دارم بارها از تن جدا گردد سر من
تا شود تقدیم خاک پات، خون حنجر من
‎دوست دارم عضو عضوم طعمه ی شمشیر گردد
تا تو لبخندی زنی بر زخم‎های پیکر من

+نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت10:23توسط بتول | |

سلام

با عرض پوزش از خدمت همه دوستان عزیز

چون فعلا تنها دسترسی من به اینترنت ، سایت دانشکده مونه ، نمیتونم

به وبلاگاتون سر بزنم تا یه مدتی هم پست جدیدی نخواهم گذاشت

( یه مدتی وبلاگ تعطیله) . به امید دیدار

+نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت11:58توسط بتول | |

 

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی 

برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و

جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس

کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.


جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد،

به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .

روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان، بنده ای با اخلاص

از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و

او را خواستگاری کند . جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .

همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم

رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این

 تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه

 آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ،

 از آن فرار کردی؟ ))

جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به

در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش نبینم؟ ))

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت10:56توسط بتول | |

سلام دوستان خوبم

یه چند مدتی میشه که به دلیل کارهای عقب افتاده ام نتونستم به

 وبلاگ سر بزنم و پست جدیدی بذارم ، بعضی از دوستان که زیاد

لطف دارن هی سر میزنن و میگن که چرا پست جدیدی نمیذاری ؟

شاید باز هم این مشکل پیش بیاد مخصوصا که مهرماه هم نزدیکه

و دارم بارو بندمو جمع میکنم که برم ، راستی دوستان حتما از بین

شما هستن کسانی که خوابگاهی باشن ، خداییش چقد سخته دل

 کندن از خونه و خونواده اما با این حال خوابگاه دانشجویی هم

واسه خودش عالمی داره

خب دیگه نمیخوام بیشتراز این مزاحم وقتتون بشم فقط خواستم اون

دوستمون علت ثابت موندن پستامو بدونن

 

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت8:51توسط بتول | |

 

مناجات علی از سوی نخلستان نمی آید

صدای دلنشین شاه انس و جان نمی آید

به جای صوت قرآن علی ، کز خانه ی حیدر

نوایی جز صدای  ناله و  افغان  نمی آید

به فرق مظهر حق و عدالت ضربتی خورده

که امید حیات از آن شه مردان نمی آید

علی در بستر مرگ است و مشغول نماز امشب

بگو خادم به مسجد ، خسرو خوبان نمی آید

یتیمی دامن مادر گرفته ، اشک می ریزد

که ای مادر جرا غمخوار ما طفلان نمی آید؟

سجده یه باش یارالی حجت یزدان یخلیب

جانمازی بویانیب قانیله الوان ، یخلیب

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت12:27توسط بتول | |

ای کاش این رمضان لایق دیدار شویم

         سحری با نظر لطف تو بیدار شویم

                 کاش منت بگذاری به سر ما یا مهدی

                       تا که همسفره ی تو لحظه ی افطار شویم

 

 هنری.خاص .عکس های هنری

 

قطعه ی گمشده ای از پر پرواز کم است

       یازده  بار  شمردیم  یکی  باز   کم   است

              این همه آب که جاریست نه اقیانوس است

                     عرق  شرم زمین  است که  سرباز  کم  است

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت11:30توسط بتول | |

 

 

 

 

شرط عشق

 

جوانی چند روز قبل از عروسی آبله ی سختی گرفت و بستری شد...

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبت هایش از درد چشم خود می نالید

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند...

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.

موعد عروسی فرا رسید زن نگران صورت خود... که آبله آن را از شکل انداخته بود و

شوهر او هم کور شده بود

 مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد...

20سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود...

همه تعجب کردند...

مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم ...


+نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت19:10توسط بتول | |


ماه من غصه چرا ؟

 
6upzdo0qbi4cu0eo4fb.gif


آسمان را بنگر كه هنوز بعد صد ها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبي پر از مهر به ما مي خندد

يا زميني را كه دلش از سردي شب هاي خزان
نه شكست و نه گرفت
بلكه از عاطفه لبريز شد و
نفسي از سر اميد كشيد
و در آغاز بهار دشتي از ياس سپيد زير پاهامان ريخت
تا بگويد كه هنوز پر از امنيت و احساس خداست


h6xvwjd5ukvx7v6m9kss.jpg


ماه من غصه چرا
تو مرا داري و من
هر شب و روز
آرزويم همه خوشبختي توست
ماه من دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن
كار آن هايي نيست كه خدا را دارند
ماه من غم و اندوه اگر هم روزي مثل باران باريد
يا دل شيشه اي ات از لب پنجره ي عشق، زمين خورد و شكست
با نگاهت به خدا چتر شادي وا كن
و بگو با دل خود كه خدا هست خدا هست
او هماني است كه در تارترين لحظه ي شب



nvgtgta30jekhk5wqyg.jpg


راه نوراني اميد نشانم مي داد
او هماني است كه دلش مي خواهد
همه زندگي ام غرق شادي باشد
ماه من غصه اگر هست بگو تا باشد
معني خوشبختي، بودن اندوه هست
اين همه غصه و غم اين همه شادي و شور
چه بخواهي و چه نه، ميوه ي يك باغ اند





همه را با هم و با عشق بچين
ولي از ياد مبر پشت هر كوه بلند
سبزه زاري است پر از ياد خدا
و در آن باز كسي مي خواند
كه خدا هست خدا هست و چرا غصه؟
پشت هر کوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا !
و در آن باز کسی می خواند ، که خدا هست ، خدا هست
چرا غصه ؟! چرا؟
خدا هست...

+نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت19:2توسط بتول | |

                    

                           

              

 

              

 

 همیشه وقتی مهمونی میریم خودمونو آماده می کنیم و بموقع تو مهمونی

حاضر میشیم ، حالا که بزرگترین ضیافتو در پیش داری چقدر آماده ای ، یادت

 باشه این تنها ضیافتیه که میزبانش بی صبرانه منتظر حضورته ؛ البته حضوری با دل

نه با . . .

یادمون باشه در لحظه ی زیبای افطار دستامونو رو به سوی او گرفته و

 حاجاتمونو بخوایم ؛ زیرا چنین میزبان مهربونی هیچ وقت میهمانشو دست

خالی باز  نمی گردونه !

التماس دعا

 

                          

 

 

 

                                

+نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت18:48توسط بتول | |